از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی!!!

تکرار من در من مگر از من چه می ماند؟

چندیست در نبودنت به ساعت شنی می نگرم...
.
.
یک صحرا گذشته است...

 

دیوانه ی عاقل نما ۱۳٩٠/۱۱/۱۳ ٥:۳٩ ‎ب.ظ زخمی برای دلم ()

نفس می کشم نبودنت را

نیستی

هوای بوی تنت را کرده ام

می دانی

پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است

تو نیستی

آسمان بی معنیست

حتی آسمان پر ستاره

و باران

مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد

تو نیستی

و من چتر می خواهم ...

هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده...

خودم را به هزار راه میزنم

به هزار کوچه

به هزار در

نکند یاد آغوشت بیفتم ...

دیوانه ی عاقل نما ۱۳٩٠/۳/۱٧ ۳:٤۳ ‎ب.ظ زخمی برای دلم ()

عطرت بی خودم از خود نمی کند

شبت رامم نمی کند

حالا که رفته ای

خاطراتت به هیچ کاری نمی آیند

دیوانه شده ام این روزها

گفتم رفته ای؟

مگر آمده بودی؟

شب است اینجا

شب است اینجا

و دل چون موج میکوبد

به ساحلهای تنهایی

و تو آرام جان دیگر

به دیدارم نمی آیی...

هوای دیدنت دارم

هوای همچو گل بوئیدنت دارم

هوای نیمه شب بوسیدنت دارم

و تو نامهربان حتی

به رؤیایم نمی آیی...

دیوانه ی عاقل نما ۱۳٩٠/۱/٢٤ ٧:٢٧ ‎ب.ظ زخمی برای دلم ()

تو رفته ای و امید مرا با خویشتن برده ای

چه حسرتی که به دل از درد دوریت مانده

چه روزگار لطیفی که صدای قهقه ی مستانه ات دلم به اهتزاز می آورد

و من چه کودکانه عشق خویش از تو پنهان می نمودم

و حیا چه ماهرانه بین ما دیوارکشید

کاشکی می توانستم سیر نوازشت کنم

ای کاش می توانستی سیر نوازشم کنی

آری این تمام نیاز ما دو تن بود

افسوس که تو رفتی و عقده نیاز من به نوازش تو هر از گاهی

چه وحشیانه سر می زند !

زخم چرکین حسرت وصل تو مرا ازپای درمی آورد

ای بی خبر زالتهاباتم

باز آ !!!

دیوانه ی عاقل نما ۱۳۸٩/۱۱/۳ ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ زخمی برای دلم ()

من

سالهای سال مردم

تا اینکه یک دم زندگی کردم

تو می توانی

یک ذره

یک مثقال

مثل من بمیری؟

دیوانه ی عاقل نما ۱۳۸٩/۱۱/۳ ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ زخمی برای دلم ()


از وقتی که نیستی ، خدا می داند چقدر آب به صورتم پاشیدم ...

لعنتی !

این کابوس اینقدر واقعی است که از خواب بیدار نمی شوم....

 

دیوانه ی عاقل نما ۱۳۸٩/۱٠/٩ ۱:٢۳ ‎ب.ظ زخمی برای دلم ()

دیدنت را به گور خواهم برد...

به گوری سرد

به سردی آخرین نگاهت...

و باز هم نفهمیدم که به چه دلیل طرد شدم

از دیدنت،

و باز با سکوتت،

مرا در سرابی از ابهامات رها کردی

همیشه از این روز میترسیدم،

از روزی که رهایم کنی

ترس با دستان خود

گور آرزوهایم را کند

و من به عادت،

تنها نظاره گر بودم...

نظاره گر دفن آرزوهایم...!

دیوانه ی عاقل نما ۱۳۸٩/۱٠/٩ ۱:۱۸ ‎ب.ظ زخمی برای دلم ()

حاشا مکنـــــ

من که میدانمــ

دستان لطیفت در میان سنگهای سخت

نمیتوانند مرا بغل کنند

فریاد میزنمــ  نمانمـــ در دنیــــــا حتی یک دم

دستان زمخت من

میتوانند روح لطیفت را لمس کرده

و به آرامشی ابدی برسند...

دیوانه ی عاقل نما ۱۳۸٩/۱٠/٩ ۱:۱٥ ‎ب.ظ زخمی برای دلم ()

تازگی ها خواب می بینمــــــ

رفته ایی !

در این چنــــــد ماه

در بیداری باور نکرده ام که ، رفتـــــــــه ایی !

حال می فهممــــــــ که چرا ماههاستـــــــ

چشمانم از خوابــــــــ گریزان استــــــــ ...

خواب همـــــــــ باور کرد رفته ایی ! ...

اما ...

من ...

دیوانه ی عاقل نما ۱۳۸٩/۱٠/٩ ۱:۱٠ ‎ب.ظ زخمی برای دلم ()

دیگر بغضی نمانده ! حسابهایم کو !؟

وای دستم گیر .. دیگر توان گریه هم ندارم .. راهی هست ؟؟

این روز ها انگار همه چیز دیگر برایم رنگ دیگری ست ..

به امید وصال

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است ....

دیوانه ی عاقل نما ۱۳۸٩/٩/۱٤ ٤:٢٧ ‎ب.ظ زخمی برای دلم ()


Design By : Pichak